ذبيح الله صفا

810

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

چنين كه ناله ز دل جوشد و نفس نزنم * عجب مدار گر آتش برآورم چو چنار زمانه مرد مصافست و من ز ساده‌دلى * كنم بجوشن تدبير و هم دفع مضار مرا زمانهء طناز دست بسته بتيغ * زند بفرقم و گويد كه هان سرى مىخار اگر كرشمهء وصلم كشد وگر غم هجر * نه آفرين ز لبم بشنوند و نى زنهار دلم ز درد گرانمايه چون جگر بفغان * دماغم از گله خالى چو خاطرم ز غبار گل حيات من از بس كه هست پژمرده * اجل نمىزند از ننگ بر سر دستار برون ز صورت ديباى بالشم كس نيست * كز آستين غم اشكم بچيند از رخسار كدام فتنه شبى سر نهاد بر بالين * كه صبحدم نشد از خواب رو به من بيدار بدان خداى كه در شهر بند امكان نيست * متاع معرفتش نيم ذره در بازار اگر ز بوتهء خارى شبى كنم بالين * بسمى زلزله در دريده‌ام خلاند خار بصيد مورى اگر ناوكى بزه بندم * دهان مار شود در گزيدنم سوفار يقين شناس كه منصور از آن انا الحق زد * كه وارهد ز زمانه بدستگيرى دار . . . * ز عشوه‌ها كه در آن چشم فتنه‌گر گنجد * به سينه درد تو بالله بيشتر گنجد بعارضت نظرى دارم آرزو اما * خوشا دلى كه درو تاب آن نظر گنجد نظر چگونه بپوشم كه با نظارهء تو * نه لذتيست كه آن در دل بشر گنجد بحيرتم كه چرا نيست تاب نيم‌نظر * مرا كه نشتر الماس در جگر گنجد چه آفتى كه باميد نيم عشوهء تو * جهان جهان غم و حسرت به سينه درگنجد نه آنقدر ز غمت گريه آرزو دارم * كه آن بحوصلهء ديده‌هاى تر گنجد از آن بگريه برون مىكنم ز دل‌تنگى * كه در دلم غم درد تو بيشتر گنجد ميان عجز من و ناز او نه پيغاميست * كه در ميانه بجز قاصد نظر گنجد ز لطف او نه بحالى شدم ز بىتابى * كه لطف ديگر و بىتابى دگر گنجد نگاه كن به تبسم كه جاى مرهم نيست * بسينه‌يى كه درو شوق بيشتر گنجد نه تاب چاشنيش آورد اگر به مثل * حلاوت لب او در دل شكر گنجد شكوه مهر تو در تنگناى سينه مگر * بعون حوصلهء شاه دادگر گنجد . . . *